چند روز قبل خبر حکم 10 ضربه شلاق برای راننده زن عربستانی مثل بمب تو رسانه ملی ما صدا کرد.آخرشم با وساطتت پادشاهشون حکم اجرا نشد .
چرا وقتی یه دانشجو به خاطر توهین به رپیس جمهور توی نامه ای که واسش نوشته بود 74 ضربه شلاق رو متحمل شد کسی چیزی نگفت؟
چرا یورش نظامیان انگیلیسی به منازل معترضین بازتاب گسترده ای در رسانه ملی داره اما حجوم وحشیانه مزدوران خودشون به خونه های مردم بازتاب پیدا نمیکنه؟
اساسا منظور از رسانه ملی رسانه کدوم ملت؟ملت انگلیس؟ملت آمریکا؟
واقعا کدوم رسانه هست که برای انگلیس و آمریکا کار میکنه؟
پ ن: وقتی این خبرو دیدم یاد اون فیلم تبلیغاتی محمود افتادم که تو دانشگاه داشت سخنرانی میکرد یه \سره اومد بهش اتقاد کرد بعد محمود با لحن معصومانه ای گفت:کسی با پسره کاری نداشته باشه ها…شما همتون مثل بچه های من هستید….
لینک خبر مربوطه
دیشب تو اتوبوس فیلم عروسکو گذاشته بود.
یه عالمه عروسک ریخته بودن توش واسه قر و قمیش اومدن اونوقت میگن تو فیلمای هالیوودی از زن استفاده ابزاری میشه.
نکته اخلاقیشم این بود که پسرای خوشگل نیستن بدون مشکل…
واقعا که چه فیلم ارزشی بود…
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: سپتامبر 9, 2011
وقتی امتحان دارم کلی ایده های نو(!) میاد تو ذهنم .دلم میخواد کلی کار انجام بدم.جاهای مختلف برم..فیلم ببینم..ولی وقتی امتحانا تموم میشن دلم میخواد همه ش بخوابم یا هیچ کاری نکنم همینجوری الکی بشینم بی خودی…
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: اوت 13, 2011
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: ژوئیه 12, 2011
ايميل واسم اومده با اين مضمون:
تو صفحه من نظر داده بودی جوابت رو دادم صفحه من.
منم حيرون و ويلون روي لينك صفحه من كليك كردم ديدم يه سايته چرت و پرته.
واقعا كه ملت چقدر خلاقيت دارن.
چرا من ازين خلاقيت ها ندارم.
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: ژوئن 22, 2011
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: ژوئن 7, 2011
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: مه 12, 2011
موضوع انشا: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟
ما دلمان می خواست در آینده دکتر شویم و متخصص بدن انسان بشویم و همه ی مریض ها را درمان کنیم. ما تا حالا شکم چند تا قورباغه را هم عمل کرده ایم و اصلن از خون نمی ترسیم اما برادرمان یک روز به ما گفت: «چون تو خوش خط هستی، پس نمی توانی دکتر خوبی شوی.» و بعد هم گفت: «اگر دکتر شوی، ممکن است هنگام تشخیص علت مرگ یک نفر که در بازداشتگاه فوت کرده، خودت هم ناگهان خودکشی شوی.» ما منظور برادرمان را نفهمیدیم اما توی فیلم ها هم دیدیم که خیلی از دکترها ساختمان می ساختند. بنابراین ما تصمیم گرفتیم که مهندس شویم تا ساختمان ها را محکم تر بسازیم و بعد پول دار شویم، اما برادر بزرگ ترمان که خودش چند سال پیش مهندس شده، هنوز پولدار نشده است. او به ما گفت که این روزها هر پاره آجر را هم که بلند کنی یک مهندس از زیرش می پرد بیرون و بعد درخت ازگیل توی حیاط را نشان مان داد و گفت: «همین درخت را اگر الان تکان دهی دست کم بیست سی تا مهندس ازش پایین می ریزد.» برادر ما معتقد است هرکس که توی کوچه و خیابان به چشم می خورد مهندس است، مگر آن که خلافش ثابت شود. برای همین است که همه همدیگر را مهندس صدا می زنند. ما این ها را نمی دانیم، اما خلبان شدن را هم خیلی دوست داریم و هنگامی که برادران رایت موفق شدند پرواز کنند، ما در پوست خود نمی گنجیدیم اما الان، هربار که اخبار را گوش می کنیم یک هواپیما سقوط می کند و همیشه هم مقصر اصلی خلبان است و ما نمی دانیم چرا تقریبن خیلی از خلبان ها اسم شان توپولوف است. ما همچنین خیلی دوست داشتیم که دانشجو شویم اما برادرمان که قبلن دانشجو بود به ما گفت که دانشجوها نمی توانند حرف شان را به مسئولان بفهمانند و زمانی که موفق به فهماندن آن می شوند، بلافاصله کتک می خورند و بعد به زندان می افتند. بنابراین ما چون به فوتبال علاقه مند هستیم و دوست داریم یک روز به برنامه ی نود برویم و در آن جا بین صفر تا یک میلیون، چندتا عدد را انتخاب کنیم، تصیمیم گرفتیم داور فوتبال شویم. زیرا داورها با سوت همه کار می کنند و خیلی کیف می کنند. اما چند وقت پیش در استادیوم دیدیم که تماشاچی ها با داور و شیر سماور جمله می ساختند و بلند بلند فریاد می زدند و داور قرمز می شد. بعد تماشاچی ها با داور و توپ و تانک و فشفشه جمله می ساختند و داور خیلی عصبانی می شد. بدین ترتیب ما دل مان تقریبن خیلی برای داور سوخت. ما هم چنین خیلی دوست داریم که نویسنده شویم و آدم معروفی بشویم اما برادرمان می گوید: «دراین مملکت اگر شکار لک لک شغل شد، نویسندگی هم شغل می شود.» ما منظور برادرمان را اصلن نفهمیدیم. او می گوید که یک نویسنده برای این که معروف شود، یا باید بمیرد یا به زندان بیفتد. ما دیگر خیلی خسته شدیم و نمی دانستیم که چه کاره شویم، در نتیجه از برادرمان پرسیدیم: «پس من چه کاره بشوم؟» برادرمان گفت: «نمی دانم، اما سعی کن کاری را انتخاب کنی که همیشه تک باشی و معروف شوی و هیچ وقت در هیچ موردی مقصر اصلی نباشی و کسی هم جگر نکند بگويد كه بالاي چشمت ابروست و بلند بلند با اسمت جمله بسازد.» و ما تصمیم گرفتیم كه رییس جمهور شویم. این بود انشای
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: آوریل 13, 2011
نوشتهشده به وسیلهی: neda26 در: آوریل 9, 2011